Wednesday، July 15، 2009



- ( می گم): چه روز خوبی!

-(می گه): روز نه... چه بعد از ظهر خوبی!

فکر کنم اوشو راست می گه، بودن بزرگ‌ترین معجزه‌است .

حتماً گوش کنید. Sacral Nirvana by Oliver Shanti and friends

پ.ن میدونم سرعت ایترنت تو کمه اما حوصله کن لطفاً، فکر می کنم ارزشش شنیدن رو داره

Born to be free, Free land under Sky....

Sunday، July 12، 2009

این روزهای من...



صدای Paco Ibanz در سرم می چرخد como tu.... como tu.


این روزها بیشتر فکر می کنم.

گاهی احساس می کنم افکارم مطیع قانون جاذبه شده اند. با هر فکری بیشتر به زمین می چسبم.


می دانی ، بیشتر از یک سال است که اینجا می نویسم. فکر می کردم روز تولد بلاگم پست ویژه ای خواهم نوشت از این 365 روز، از احساسات متفاوتم، از تمام روزهایی که اینجا حرف زدم ، خواندم و گریستم.

اما ننوشتم چون من هم همانند تو سنگی کوچکم... سنگی کوچک بر ساحلی بی انتها، تنها می دانم هرگز سنگی برای لغزیدن تو نبودم و نه سنگی برای شکستنت...

مثل تو ، مثل سنگی کوچک که گویی تنها برای سنگ قلاب باشد و برای غلطیدن روی زمین، بی ادعا و کوچک
همانند تو....
نه سنگی بر پیکره کلیسایی باشکوه و نه هرگز بسان سنگی درخشان. تنها همانند تو...
سنگی، نه! شاید ریگی ... بی ادعا
برای غلطیدن روی زمین.


این روزها بیشتر فکر می کنم...



Tuesday، June 30، 2009

گوش کنید

نمیدانم با کدام کلمه نوشتن را آغاز کنم ...کلمات معلق اند و پروانه های نیمه هوشیار ذهنم هر کدام را به سویی می برند. همه چیز پراکنده است...

می خواهم پرتاب شوم به آن سوی پنجره...

جایی میان درختان ، شاید میان درختان آلبالو...

نشسته بر صندلی چوبی و غوطه ور در صدای جیر جیر پایه های صندلی، با کلاهی بر سر شاید، چشمهایم را می پوشانم تا انعکاس نور صبح در چشمهایم دیده نشود.

خواب می بینم ...

در فاصله دو کرانه می دوم و هربار که به آن سو می رسم در می یابم چیزی را در آن سوی دیگر فراموش کرده ام...

پیش بند سرمه ای رنگ پر از لکه های رنگی، لکه هایی به رنگ آسمان و دریا، لکه هایی به رنگ خورشید و نور...

حبابهای کوچک، سایه های بلند ...

می خواهم برایت بنویسم اما نمیدانم با کدام کلمه نوشتن را آغاز کنم...


پ.ن.1

بر گرفته از وب لاگ خاکی آسمانی عزیز:

در انزوا چه كسي خواب آفتاب را ديد

تا من به انتظار بمانم كنار دريچه

و در خيال باطل كبوتر

سقوط كنم

ميان سياهي......

پ.ن. 2

این روزها بیشتر دلتنگ نوشته های یوگی بدون گوروی عزیز هستم.
طراحی : خودم، آب و مرکب
موسیقی: Yann Tiersen, Goodbye Lenin

Wednesday، June 10، 2009



همیشه همینطور بودم، وقتی کسل بودم یا مریض، دلم می شد به نازکی یه حباب صابونی.

حالا هم همینطوره، به خصوص وقتی این سردردهای کذایی به سراغم می آیند... بعضی از موسیقی ها مثل لالایی اند، یه جوری روحت رو نوازش می کنند... به خصوص تو روزهایی که دوست داری حباب صابونی درست کنی و توی هوا رها کنی...



عکسها: خودم، اردیبهشت 88


***اضافه شد*** این کلیپ رو ببیند. برگزیده ای از کارهای Yann Tiersen است. به خصوص من دیوانه وار Summer 78 را دوست دارم. چون فصل و سالش برام آشناست! برای دیدن کلیپ اینجا رو کلیک کنید

Sunday، May 31، 2009



یک فنجان زندگی میل دارید؟.... با شکر ؟



عکس :خودم
موسیقی : ساخته Yann Tiersen ، آلبوم Goodbye Lenin!



Wednesday، May 27، 2009


خواب بودم، مثل یک ذره معلق، یک ذره نامحلول در شب.
حس می کنم صبح شده، اما نه صبح نیست. نمی دانم چرا هرگاه چشمانم را می بندم، صبح را نقاشی می کنم. بیدار می شوم. تمام وجودم تبدیل به کودکی هشیار شده است، نگاهش می کنم ... خیال خواب ندارد، می خواهد بازی کند و من تلاش می کنم تا او را بخوابانم. برایش قصه می خوانم، از هزار و یک شب، می شوم شهرزاد قصه گو، اما باز خوابش نمی برد و از این سوی تخت به آن سو می دود و من از اندیشه خواباندن او دست می شویم و کنار تخت، روی زمین می نشینم. تنها می توانم بازی اش را به نظاره بنشینم و مراقب باشم تا از لبه های تخت به زیر نیفتد. نمی خواهد با او همبازی شوم، او در دنیای آبی خودش غوطه ور است. بیدار بودم، مثل قاصدکی معلق در هوا، مثل ردپای باریک اشعه خورشید روی فنجان چای صبح.
بی وزن شده بودم، بی وزنی را دوست دارم.
باید علاوه بر زنده بودن و زندگی کردن، بی وزنی را آموخت.
باید علاوه بر دانستن نشانی خانه ات، نشانی باغ اسرارت را بدانی. باید آن را بنویسی در جیب مخفی قلبت بگذاری تا راه آنجا را گم نکنی یا در بطری آب معدنی ات بگذاری و آن را در اقیانوس افکارت رها کنی. آنگاه اگر در گوشه ای از افکارت گیر افتادی می توانی مطمئن باشی که آب، آن بطری را به ساحل خواهد آورد.

هنوز داشت بازی می کرد. مثل یه ذره معلق در هوا، من در کنار در مخفی باغ ایستاده بودم و صدایی می شنیدم، مثل صدای فرشته آبی پوش، همان که مرا در میان برگهای نیلوفر به زمین آورد. صدایش را دوست دارم.

در را باز می کنم ... من هم معلق شده ام، مثل یک ذره معلق، مثل ردپای نور روی بال سنجاقکها.
شده ام یک ذره نامحلول در شب.


عکس:خودم

Sunday، May 24، 2009

Terra Incognita

سرزمین های ناشناخته درون، مرزهای کشف نشده ، همانهایی که Terra Incognita می خوانمشان .
همان منطقه های ناشناخته که با نزدیک شدن به آنها در هم می شکنیم و در خود فرو می ریزیم.
چرا روی نقشه وجودمان دیده نمی شوید، شاید نسخه ای بکر تر یا قدیمی تر از نقشه وجودمان جایی مخفی است که در آن نام این سرزمین های ناشناخته حک شده است.

قسمتی که متعلق به گنجشکان هواست و هنگام سقوط چند گنجشک کوچک بر روی زمین درهم می شکند. قسمتی که خاص کودکان است و با شنیدن نجواهای آرام مهرزاد فرو می ریزد.
همانها را می گویم، منطقه های نا شناخته درون، همانهایی که Terra Incognita مینامندشان.


عکس : خودم
موسیقی: Terra Ingonita ، Michel Pepe ،wings of love