Monday، November 30، 2009


روزها و شبها عجیب تر شده اند...

ایمان آورده ام به اینکه از ادبیات سر در نمی آورم و شکرگزار که اینجا بر اساس دغدغه های ذهنی ام می نویسم و تو من را با همین انشای ناقص شناختی و قبول کردی.

می خواهم امروز تابلوی "تعطیل" را به شیشه کافه بزنم تا غیر از رفقایی که من را از پشت شیشه بخار گرفته می بینند، کسی داخل نشود.

بیا تو، بنشین، هوا سرد شده، در را ببند، اگر بخواهی با هم چای می خوریم یا یک جوشانده سنتی به روش مادربزرگِ مادرم، همان پیرزن مهربانی که با چشم دلش می دید و حلقه بندگی عشق، گوشواره اش بود.
می خواهم تو گوش کنی، به هذیانهای شب بیداری هایم، به خمیازه های صبحم و صورت رنگ پریده ام را ندیده بگیری. گوش کنی و هرجایش را نفهمیدی، گوشهایت را بگیری و فریاد بزنی :"ساکت"!

گفتم که...
روزهای عجیبی است و شبها عجیب تر؛ گاه شب خواب از چشمانم پرواز می کند، دوست دارم کار کنم و فکر کنم، زمان کم آورده ام، باور می کنی؟ اصلاً کم آورده ام...

می دانی چند وقتی است که میزی گرد در طرحهایم می کشم و دستی تنها روی آن می گذارم، اما دیشب دریافتم، کسی پشت آن میز* قمار "زندگی" می کند که او را به کل نادیده گرفته ام و هم او داستان را تا آخر می داند.

(ای دل تا کسی مانند خم نجوشد)(و حلقه بندگی عشق را به گوش نکند)(هرگز محرم اسرار نمیشود)

می گفتم...
خلوت را بیشتر از شلوغیهای پر هیاهودوست دارم. دوست دارم در سایه باشم و ناشناخته. مثل جزیره ای نا شناخته ،همان که موجود صورتی رنگ کودکیهایم، سرندی پیتی مهربان در آنجا زندگی می کرد.

شلوغ شدیم، همه به دنبال نقد هم، به دنبال جایزه اول و دوم، فرم شرکت در این جشنواره و آن بینال، داوری از پشت عینک دودی، هورا کشیدن و به افتخار هم نوشیدن، مست شدن و دیوانگی و بعد... شاید نمایشگاهی در آن طرف نقشه دنیا و در آخر هم شاید تنهایی ات بزرگتر شود...
(ای دل تا کسی مانند خم نجوشد)(و حلقه بندگی عشق را به گوش نکند)(هرگز محرم اسرار نمیشود)

بلند شو برای من یک لیوان چای داغ بریز، می بینی که سرماخورده ام و توان هذیان بافی مغزم را ندارم،
بلند شو تابلو تعطیل را پشت شیشه بزن، کافه تعطیل است!

پ.ن. این را حتماً گوش کنید. منیر وکیلی متولد 1301 تهران بود و از خوانندگان اپرای ایران، در سال 1328 به پاریس رفت و در کنسرواتوار ملی موسیقی تحصیل کرد و به ایران بازگشت... و او اپراهای بسیاری را در ایران اجرا کرد، اپرای کامل و واقعی. راستی در آن سالهای دور ما خواننده ای چون او داشتیم.... اگر می خواهید درباره اش بیشتر بدانید، اینجا را ببینید. روحش شاد ...

Sunday، November 22، 2009

گوش کنید : Ronan Keating - Bring you home


When you're lost and there's no where to go
And your heart bears a heavy load
Don't give up 'cos you are not alone
Cos I am always here to bring you home

You took a chance
You crossed the thin red line
And how every word can seem so unkind
Don't believe you'll ever lose it all
Cos I am always here to bring you home

You'll make mistakes
And hearts will break
And tears will always fall
The world is turning and you are learning
What matters most of all
That you are not alone

Now's your time, so go on be free
Don't hold back, be all that you can be
And if you fall, you don't fall alone
Cos I am always here to bring you home

امروز صبح زود این آهنگ را گوش می دادم، دو دست در جیب و با صورتی یخ کرده از سرمای شش صبح و اشکی روان به عادت همیشگی ام در سرما...
چطور می شود دیگری در آنسوی آبها شعری بنویسد که شرح حال تو باشد و فقط تو بفهمی پشت این کلمات و این نواها چه چیزی پنهان شده است. قلبم لبریز بود از اطمینان و یک شادی پنهان تیز که قلبم را نیش می زد ، مثل کودکی که با دندانهای تازه اش انگشت سبابه ات را گاز می گیرد و گرم شده بودم، آنقدر که دستهایم کنارم پرواز می کردند ... تنها سرما می توانست اشکی دلخواه از چشمانم سرازیر کند...

Saturday، November 21، 2009

گوش کنید

چند شب است که عجیب می خوابم...


دیشب ...نمی دانم چرا اما بیدار شدم و فکر کردم صبح شده، نمی توانستم چشمهایم را باز کنم، به زور خودم را جابجا کردم و نشستم و سعی کردم هوشیار شوم، ساعت را برداشتم و نگاه کردم، سه صبح بود. دوباره خوابیدم و این بار در فضایی معلق بودم جایی بین خواب و بیداری بودم، بین درختان انار ، انارهای بسیار کوچک اما سرخ، راه می رفتم، باد می آمد و موهایم را بهم می ریخت، آسمان سفید بود و بی رنگ و هوا بی اندازه روشن بود، دیوارها کاه گلی بودند و پر از پیچک . حس می کردم بیرون از این باغ انار کویر است و من در فضای بین درختان معلق بودم و باد موهایم را می برد...

جمعه شب... خوابی بهم ریخته... اول دیدم که از کار اخراج شده ام و بسیار غمگین هستم. اما اخراج گروهی بود، یعنی من و بقیه همراه با هم اخراج شدیم! بعد از آن در فضایی عجیب بودم مثل یک دشت بزرگ، آسمان سرمه ای بود و آدمها ماسک های پلاستیکی خاکستری داشتند و از کنار من رد می شدند ولی من را نگاه نمی کردند...

پنجشنبه شب... تا صبح بیدار بودم و فکر می کردم به میز قماری که آدمها دور آن می نسینند و بقیه آدمها را دست به سر می کنند، سر زندگی دیگران جسورانه بازی می کنند، تا صبح در کاغذهایم به دنبال دریچه یا حتی روزنه ای به سمت نور بودم.

امروز صبح وقتی راه می رفتم، سبک بودم. به کبوترها نگاه می کردم و به ابرهای سفید آسمان صبح، احساس پرواز داشتم...


موسیقی : عماد توحیدی، بخشی از موسیقی فیلم مستند آشیانه فرشتگان کرمان ساخته عماد توحیدی
عکس: روستای زایگان


موسیقی کامل این مستند را از اینجا دانلود کنید

Sunday، November 08، 2009

دلم شیرینی می خواد ...

یازده صبحه،

شیرینی فروشی هانس تارت های میوه اش آماده است. چند تا خیابون پایینترش، شیرینی دانمارکی است و دانمارکیها و کواراسان های رویایی اش آماده میل کردن است. از اونجا بیای سمت انقلاب، سر وصال کافه قنادی فرانسه هم دانمارکی هاش و هم دونات هاش آماده است... یک کم اینور اونو بری و بچرخی می رسی به قنادی اوریانت سر سعدی، که قهوه در جه یک برات درست می کنه و میکادوهای شکلاتی اش حالت را جا می یاره
خوب از این جا ها که صرفنظر کنیم الان کیک شکلاتی های بی بی هم آماده است.

دلم شیرینی می خواد...

باور کن اگر استعداد لاغری این قوم لاغر در من بود، همین الان نیم کیلو شیرینی می خوردم وآخ .... چه لذتی فراتر از این!

نمی دونم چی شد که به این حال رسیدم، اما الان همه فکرم تو کافه قنادی ها می چرخه، چرا بعضی قنادی ها کافه دارند یا چرا بعضی کافه ها، شیرینی فروشی دارند مبحثی است بسیار کارشناسانه! آدمهایی که کافه می روند، یک فنجان چای یا قهوه می گیرند و دو ساعت حرف می زنند، خوب این یعنی ورشکستگی پس باید یک قنادی تنگ کافه ها باشد تا مثلاً تو با استشمام بوی شیرینی دچار این حالتهای خاص بشی و در حین خروج یک جعبه شیرینی بخری.

پس شد یک برش تارت میوه هانس، دو عدد دانمارکی کافه فرانسه ، دو تا میکادو اوریانت و یک فنجون قهوه غلیظ ...

دلم بدجوری شیرینی می خواد...

Saturday، November 07، 2009

بدون شرح







وقتی قرار باشد 15 آبان، 9 شب، روی صندلی شماره 11 ردیف 13 تالار وحدت بنشینی و اجرایی زیبا از سوییت های گریگ را ببینی و موسیقی اپرای عروسی فیگارو موتسارت را بشنوی ، حتما همین اتفاق خواهد افتاد!

ربطی ندارد که شب آخر اجرا باشد و تو فقط به نیت خرید شیرینی از خانه بیرون زده باشی و ساعت 6 عصر در کمال خونسردی بلیط ها را از گیشه تحویل بگیری. یادت بماند حتماً صندلی تو محفوظ خواهد بود و منتظرت خواهد ماند ، تا از لذت دیدن آرشه های هماهنگ و شنیدن لبریز شوی. دیشب یک شب خوب بود و صندلی شماره 11 منتظر من.

عکسها: خودم، روستای زایگان سه شنبه 12 آبان 88، ساعت 11 صبح

Sunday، November 01، 2009

در حاشیه

اطلاعات و محصولات کوهنوردی و سنگ نوردی تک کوه

پراکنده های جدی!


گوش کنید ، Fray, How to save a life

چند روز پیش خواهرم این عکس را در خیابان گاندی گرفت.
اصلاً نمی خواهم راجع به اینکه چرا مادری جوان باید دستفروشی کند، چرا بچه ای باید ساعتها در کارتن بماند و دود تنفس کند و اینگونه در روزها پاییزی بزرگ بشه حرف بزنم. دوست ندارم حرف بزنم چون خودت بهتر جوابشو می دونی.
هر روز که پاتو می گذاری تو خیابون چند تا بچه کوچک می بینی که با صورتهای معصوم بهت آویزون می شن تا چسب زخمی، دستمالی، فال حافظی، چیزی بهت بفروشند؟

لبخند می زنن و برای خوشبختی آدمها اسپند دود می کنن، به امید اینکه تو سرحال باشی و یک اسکناس مچاله یا چند تا سکه توی دست کوچکشون بگذاری. همون بچه هایی را می گم که الان گل داوودی و مریم می فروشند و کنار ماشینها به آدمها یادآوری می کنند که چقدر خوبه یکبار هم که شده بی دلیل به هم گل هدیه بدهند... بی دلیل.
تو فکر می کنی حق زندگی کردن را باید از چه کسی طلب کنند؟

******

دو سه روز است به یک چیز خاص فکر می کنم، به اینکه زن بودن با هیچ پوسته ای قابل تعدیل یا انکار نیست.

دانشگاه که می رفتم، فکر می کردم نباید هیچ فرقی بین زن و مرد باشه، تو واحدهای اختیاری کارگاه جوشکاری را برداشتم، با لجبازی می خواستم به پسرهای همکلاسی ام ثابت کنم از اونها هیچ جیز کم ندارم! توی دلم می خندیدم به دخترهایی که مرتب توی سیستم ناز و افاده بودند و اونها را آدمهای دم دستی تصور می کردم که توی زندگی حتی یک جلد کتاب هم نخوندند و چیزی نمی فهمند.

فکر می کردم باید مثل یک قله باشم که فتحش مشکله، حتی زمانی که از اینجا دور بودم و تنها، این فکر را در خودم تقویت می کردم و فشارهای مضاعف را تحمل می کردم، چون باید مستقل فکر می کردم بدون هیچ احساس نیاز به دیگری. توی ذهنم برای خودم اینقدر مشغله می تراشیدم که جایی برای کسی باقی نمونه، برای همین خیلی وقتها یادم می رفت زیر این پوسته احساسی غیرقابل انکار وجود دارد. این پوسته هر چیزی که می خواد باشه، فلسفه، هنر، روشن فکری، غرور یا هر چیز دیگه.

الان خوشحالم که این طور فکر نمی کنم وهمه چیز عوض شده اما شاید بخندی ، اما چند روز پیش فکر می کردم چرا من گوشواره های بلند نمی اندازم، چرا آرام راه نمی روم، چرا نمی توانم کمی لوس باشم ؟! چرا وقتی دلم عمیقاً بگیره با خودم خلوت می کنم و دوباره این احساس "مستقل باش" به سراغم می آید و کسی هم خبردار نمی شه. چرا باز هم یادم می ره که زیر هر پوسته ای، من یک زن هستم، تمام قد، با تمام احساسات زنانه؟


******
از خبرهای خوب پشت بوم دلم به اندازه یک دنیا شاد شد. مامان سارا کوچولو از خوشحالی تو من و تمام رفقا خوشحالیم و تمام آرزوهای رنگی و شیرین مان را به سمت تو می فرستیم. به افتخار شاد بودن تو... هورااااااااا


گوش کنید ، Fray, How to save a life

پ.ن. این آهنگ fray یک چیز دیگه است :)